بخاری علاءالدین، والور و کرسی: زمستانهای دهه ۶۰ چطور گرم میشد؟
زمستانهای دهه ۶۰ در ایران با سه وسیله گرم میشد: کرسی، بخاری علاءالدین و والور. خانههای آن روزها نه پکیج دیواری داشتند، نه سیستم گرمایش مرکزی؛ گرما از دل منقل زغالی میآمد، از شعله آبی بخاری نفتی، از آن بوی آشنای کروزن که با هر نفسی وارد ریه میشد. این مقاله سفری است به همان زمستانهایی که بوی نفت، صدای زمزمه بخاری، و گرمای لحاف کرسی بخشی جداییناپذیر از خاطرات کودکی ماست.
فهرست مطالب
کرسی؛ قلب گرم خانه ایرانی
کرسی شاید قدیمیترین سنت گرمایشی ایرانی باشد که تا اواخر دهه ۶۰ در اکثر خانههای ایران حضور داشت. یک میز کوتاه چوبی با پایههای کوتاه، یک لحاف ضخیم که چهار طرفش را میپوشاند، و یک منبع گرما در زیرش — این تعریف ساده کرسی بود. اما کرسی فقط یک وسیله گرمایشی نبود؛ در دهه ۶۰، کرسی یک فضای زندگی بود. اتاق نشیمن، میز ناهار، تخت استراحت بعدازظهر، میز تکالیف شب — همه در یک جا.
منبع گرمای کرسی در دهه ۶۰ دو نوع اصلی داشت: منقل زغالی و کرسی برقی. کرسی زغالی قدیمیتر و سنتیتر بود؛ ظرفی فلزی یا سفالی که داخلش زغالچوب روشن میشد. آن بوی دود ملایم زغال، آمیخته با بوی چای و تخمه، عطر خاصی بود که تنها کودکان آن سالها میشناسند. اما این کرسیها خطر داشتند؛ گاز مونوکسیدکربن حاصل از سوختن زغال در اتاق بسته میتوانست کشنده باشد و متأسفانه حوادث اتفاق میافتاد.
چطور کرسی را آماده میکردند؟
آمادهکردن کرسی یک آیین بود که بچهها با چشمان تیزشان نگاه میکردند و حق دخالت نداشتند. اول منقل را در حیاط یا کنار پنجره باز روشن میکردند. باید صبر میشد تا زغالها کاملاً روشن شوند و دیگر شعله آشکار نداشته باشند؛ فقط اخگر قرمز که نفس میکشید. سپس منقل با دقت زیر میز کرسی میرفت، و لحاف سنگین از چهار طرف روی میز میافتاد تا گرما حبس بماند.
زغال هم کالایی بود که باید از بقالی یا مغازههای سوخت محل تهیه میشد. کیسههای زغال که کنار در مغازهها میگذاشتند، نشانه آغاز فصل سرما بود. پدرها معمولاً اواخر پاییز مقداری زغال میخریدند و در انبار یا زیرزمین نگه میداشتند — پیشگیری از کمبود احتمالی.
کرسیهای برقی که از اواسط دهه ۶۰ رواج بیشتری پیدا کردند، این دردسر را نداشتند. یک المنت برقی زیر میز بود که با یک کلید روشن میشد. امنتر بود، مصرفش قابل تنظیم بود، و دیگر نگران تهویه اتاق نبودید. اما آن حس و بو و سِرّ کرسی زغالی را نداشت — چیزی که کسانی که در دهه ۶۰ بزرگ شدند هنوز حسرتش را میخورند، حتی اگر بدانند که کرسی زغالی چقدر خطرناک بود.
کجای کرسی مینشستید؟
جای هر کس دور کرسی نانوشته اما مشخص بود. بهترین جا — گرمترین گوشه، جایی که هر دو طرف لحاف روی پایت بود — معمولاً جای مادربزرگ یا پدربزرگ بود. پدر یک طرف مینشست و گاهی پایش بیرون بود. بچهها هم که نیمی از بدنشان زیر لحاف بود و نیمه بالایشان یخ میکرد. شبهای سرد زمستان، همه با هم زیر آن لحاف بزرگ میخوابیدند — تصویری که هر کسی که در دهه ۶۰ زندگی کرده یکبار تجربهاش کرده.
یکی از اوجهای کرسینشینی، شب یلدا بود — طولانیترین شب سال که همه دور کرسی جمع میشدند، هندوانه میخوردند، قصه میگفتند و قرآن میخواندند. اگر میخواهید بیشتر از آن شب بدانید، مقاله شب یلدای دهه ۶۰ را بخوانید.

بخاری علاءالدین؛ وارداتی که همه میشناختند
اگر از هر کسی که در دهه ۶۰ بزرگ شده بپرسید «بخاری نفتی آن دوره چه برندی بود؟»، نه از دهتا یکی احتمالاً میگوید «علاءالدین». این نام بهقدری در دهه ۶۰ رواج داشت که خیلیها فکر میکردند «علاءالدین» اسم عمومی نوع بخاری است، نه یک برند وارداتی. مثل «پیکان» که اسم یک مدل ماشین بود و اسم همه ماشینهای ایرانی شد.
بخاریهای علاءالدین بخاریهای نفتی وارداتی بودند که با سوختن نفت سفید (کروزن) گرما تولید میکردند. این بخاریها فیتیل (ویک) داشتند — یک قطعه استوانهای متخلخل که داخل نفت فرو میرفت و سوختن ملایم و کنترلشدهای ایجاد میکرد. شعله آبی از پشت پانل مشی دیده میشد که در تاریکی اتاق جلوه خاصی داشت. این شعله آبی آرامشبخش، یکی از تصاویر ذهنی ثابت زمستانهای دهه ۶۰ است.
چطور کار میکرد؟
برای روشنکردن بخاری علاءالدین، اول باید مخزن نفتش پر میبود. مخزن قابل جداشدن بود و میشد بیرون از بخاری با قیف پرش کرد. بعد فیتیل را بالا میآوردید، کبریت میزدید — و آن شعله آبی آشنا شروع میشد. صدای وزوز آرام بخاری، گرمای نرمی که از همه طرف پخش میشد، و نور کمرنگ شعله که روی دیوار سایه میانداخت — اینها یادگار ذهنی هر کسی است که زمستان دهه ۶۰ را در ایران گذرانده.
تنظیم فیتیل مهارت میخواست و نانوشته جزء وظایف پدر خانه بود. اگر فیتیل را خیلی بالا میآوردید، دود سیاه میداد و کل اتاق بوی نفت سوخته میگرفت. اگر خیلی پایین، گرمایش کافی نبود. این «تنظیم» یک هنر بود؛ کسانی بودند که با یک نگاه میفهمیدند بخاری درست کار میکند یا نه. بچهها حق دستزدن به بخاری را نداشتند — این ممنوعیت همهجا صادق بود.
فیتیل بخاری بهمرور کهنه میشد و باید تعویض میشد. خرید فیتیل نو از مغازههای سختافزار یکی از کارهای روتین زمستانی بود. دکاندار معمولاً میدانست کدام فیتیل برای کدام مدل بخاری مناسب است — این دانش ضمنی حالا کمیاب شده.
صدا و بوی بخاری علاءالدین
هر وسیله دهه ۶۰ یک صدا داشت. صدای بخاری علاءالدین وقتی درست روشن بود یک وزوز ملایم یکنواخت بود — نه خیلی بلند، نه خیلی آرام. گاهی وقتی باد میوزید، صدا کمی تغییر میکرد؛ یک تغییر ریتم که بچهها میشناختندش.
بوی بخاری علاءالدین داستان جداگانهای است. بخاری درست تنظیمشده تقریباً بیبو بود. اما وقتی فیتیل کهنه میشد یا نفت تازه ریخته میشد، بوی ملایمی از کروزن در هوا میماند. این بو الان، بعد از چهل سال، هنوز برای خیلی از کسانی که در آن دوره زندگی کردند «بوی خانه زمستانی» است.
بخاری علاءالدین انواع مختلفی داشت. برخی مدلها مخزن کوچکتری داشتند و برای اتاقهای کوچک مناسب بودند. مدلهای بزرگتر را برای اتاق اصلی میگرفتند. قیمتها متفاوت بود و گاهی یک خانواده چند مدل مختلف از علاءالدین در اتاقهای مختلف داشت. این تنوع نشان میدهد که این بخاری در دهه ۶۰ تا چه حد در ایران جا افتاده بود.
یکی از لحظات خاص، «اول زدن» بخاری بود — اولین باری در هر فصل که بخاری را روشن میکردید. مخزن نفت که تابستان خالی مانده بود، حالا پر میشد. فیتیل چند لحظهای دود میداد قبل از اینکه شعله درست شود. بوی خاصی در خانه میپیچید که یعنی «زمستان رسید». این بو و این لحظه، جزئی از تقویم احساسی خانوادههای دهه ۶۰ بود.
یاد آن روزها: صبحهای زمستان — پدر بلند شده بود و بخاری را روشن کرده بود. وقتی از رختخواب بیرون میآمدی، اتاق هنوز سرد بود ولی جلوی بخاری گرم. میدویدی لباسانت را جلوی بخاری میپوشیدی. آن رادیو قدیمی روشن بود و برنامه صبحگاهی داشت. این تصویر آشناست؟
والور؛ رقیبی با صدای خاص
در کنار علاءالدین، یک نام دیگر هم در خاطرات زمستانی دهه ۶۰ تکرار میشود: والور. والور (Valor) هم یک برند بخاری نفتی وارداتی بود که در خانههای ایرانی رواج داشت. نسبت به علاءالدین کمتر «اسم عمومی» شد، اما هر کس که یکی در خانه داشت، هرگز فراموشش نمیکند.
بخاریهای والور ظاهری متفاوت داشتند. اغلب استوانهایتر بودند و پانل گردی داشتند که وقتی گرم میشد رنگ نارنجی میگرفت. این نور نارنجی آرامشبخش در تاریکی اتاق زمستانی، حس خانهداری و امنیتی داشت که قابل توصیف نیست. بچههای دهه ۶۰ که با والور بزرگ شدند، رنگ نارنجی آن پانل را با زمستان و گرمای خانه مساوی میدانند.
صدای والور هم با علاءالدین متفاوت بود — یک زمزمه یکنواختتر و کمی بمتر. والورداران ادعا داشتند که بخاریشان نفت کمتری مصرف میکند؛ علاءالدینداران میگفتند بخاریشان گرمای بیشتری میدهد. این بحث درست مثل «پراید بهتر است یا رنو ۵» در دهه ۶۰ رایج بود — هر خانواده طرفدار خودش را داشت.
یکی از تفاوتهای مهم والور با علاءالدین در سیستم مخزن بود. برخی مدلهای والور مخزن یکپارچه داشتند که نمیشد جدا کرد — یعنی باید مستقیماً داخل بخاری نفت میریختید. این کار دقت بیشتری میخواست و احتمال ریختهشدن نفت روی زمین بود — خاطرهای که هر کسی دارد. آن لکه نفت روی موکت یا کف اتاق که ماهها بوی نفت میداد، یک تجربه مشترک صاحبان والور بود.

بخاری گازی و گذار از نفتی
در طول دهه ۶۰، بهتدریج شبکه «گاز شهری» به محلههای مختلف شهرهای بزرگ رسید. خانههایی که به این شبکه وصل میشدند، بخاری گازی میخریدند. بخاریهای گازی از نظر گرما قویتر بودند، دیگر نیازی به مخزن نفت نبود، و روشنکردنشان سادهتر بود — یک کلید میزدید و بلافاصله گرم میشد.
اما این گذار از نفتی به گازی سریع و یکسان نبود. وصلشدن به گاز شهری به لولهکشی درون خانه نیاز داشت و هزینه داشت. بسیاری از خانهها سالها هم بخاری نفتی داشتند هم گازی — گازی برای اتاق اصلی، نفتی برای اتاقهای کوچکتر. تا اواسط دهه ۷۰ شمسی هنوز محلههایی بودند که گاز نداشتند.
وقتی گاز آمد، بخاریهای نفتی — علاءالدینها و والورها — جایشان را در گوشه انبار گرفتند. نه میشد انداختشان (قدیمی بودند و خاطره داشتند)، نه جا داشتند توی اتاق. خیلی از این بخاریها هنوز در انبار خانههای قدیمی هستند، کمی زنگزده اما سالم — مثل خیلی از وسایل دهه ۶۰ که نمیشد دلت آمد دورشان بیندازی.
چرا برخی خانهها هنوز بخاری نفتی نگه میداشتند؟
حتی بعد از وصلشدن به گاز، برخی خانوادهها علاءالدین یا والورشان را برای «روز مبادا» نگه میداشتند. این نگهداشتن فقط از سر احتیاط نبود؛ یک نوع دلبستگی عاطفی هم در کار بود. آن بخاری قدیمی که پنج زمستان کنارشان بوده، دور انداختنش آسان نبود. قطعی گاز در زمستان، سفر به ویلا یا کوه، یا فقط عادت و دلبستگی به آشنایی قدیمی — دلایل مختلفی بود. بخاری نفتی با تمام دردسرش یک استقلال داشت؛ تا وقتی نفت داشتید، گرم بودید.
آداب زمستانی: دور کرسی چه میگذشت؟
کرسی در دهه ۶۰ فقط یک وسیله گرمایشی نبود؛ یک فضای اجتماعی بود. وقتی هوا سرد میشد، زندگی خانوادگی از اتاقهای مختلف فشرده میشد به یک اتاق؛ آنجایی که کرسی بود. مادربزرگ، مادر، بچهها، پدر — همه دور کرسی جمع میشدند و آن اتاق میشد مرکز جهان.
شبهای کرسی؛ از حل مشق تا قصه
عصرها که از مدرسه برمیگشتیم، اول میدویدیم سراغ کرسی. پاهایمان را زیر لحاف میکردیم و با همان حالت مشقهایمان را مینوشتیم. مادر از آشپزخانه بوی چای میداد. رادیو روشن بود. برنامه شب که میآمد، همه دور کرسی سر میدادند به تلویزیون قدیمی.
بعد از شام که همه دور کرسی مینشستیم، وقت قصه بود. مادربزرگ اگر بود، قصه میگفت. این قصهگویی یک هنر بود؛ مادربزرگها داستانهایی میدانستند که هیچ کتابی نداشت. صدایشان با بوی زغال و چای قاطی میشد و بچهها یکیک چشمانشان گرم میشد و میخوابیدند. مادرها دور کرسی جوراب میبافتند — آن صدای تقتق ریتمیک میلهای بافتنی، همراه با صدای بخاری و برنامه رادیو، یک موسیقی بینظیر بود.
تنقلات کرسی؛ آجیل، تخمه و کدو
دور کرسی بدون تنقلات ناقص بود. هسته انار، تخمه کدو، گردو، نخودچی، انجیر خشک — اینها لازمه شب کرسی بودند. مادربزرگها اغلب یک کاسه تخمه یا آجیل داشتند که مثل جادوگری بیپایان به نظر میرسید — هر چقدر میخوردید، تمام نمیشد.
یک رسم خاص هم بود که بچهها خوب میشناسند: کباب کردن چیزی روی بخاری. اگر بخاری علاءالدین داشتید، گاهی نان لواش یا سیبزمینی بریدهشده روی پانل داغ بخاری میگذاشتید. نان ترد میشد، سیبزمینی بوی خاصی میگرفت. مادرها معمولاً سعی میکردند جلوی این کار را بگیرند اما بچهها دست برنمیداشتند.
یکی دیگر از خاطرات مشترک، خشککردن لباسهای مدرسه جلوی بخاری بود. وقتی از بیرون برگشته بودید و جورابهایتان خیس بود، آنها را درمیآوردید و جلوی بخاری میگذاشتید. آن بوی جوراب گرمشده که اتاق را پر میکرد، بخشی از بوی زمستان بود.
خاطره مشترک: پدر که سر کار بود، مادر دارویش را با چای داغ قورت میداد. جوراب پشمی که تا زانو میرفت. لحاف کرسی که بوی نم میداد. و بچهای که نیمهخواب، با مداد در دست، روی دفترش خوابش برده بود — این تصویر را هر کسی که در دهه ۶۰ بزرگ شده یکبار زندگی کرده.
وقتی سوخت کم میآمد
دهه ۶۰ دوران دفاع مقدس بود. جنگ هشتساله ایران و عراق (۱۳۵۹ تا ۱۳۶۷) اقتصاد کشور را تحت فشار گذاشته بود. کمبود کالاها و سهمیهبندی بخشی از زندگی روزمره شده بود — از شکر و روغن گرفته تا نفت و گاز.
نفت (کروزن) در بسیاری از شهرها با کوپن توزیع میشد. هر خانواده سهمیهای داشت که باید برای ماه کافی میبود. این سهمیه گاهی کافی بود، گاهی نه. نفتفروشیهای محله — همان دکانهایی که مخزنهای بزرگ نفت داشتند — مراکز اجتماعی مهمی بودند. صف نفت گرفتن، همسایههایی که حرف میزدند، مخزنهای آبی یا زرد پلاستیکی که همه داشتند — اینها تصاویر ذهنی تکرارشونده در حافظه نسلی ماست.
وقتی نفت کم میآمد، خانوادهها چارهاندیشی میکردند. تمام اتاقها را گرم نمیکردند و همه در یک اتاق جمع میشدند — آنجایی که بخاری یا کرسی بود. پتو و لباس بیشتر. شاید هم از همسایه قرض میگرفتند. این همبستگی اجباری، پیوندهای اجتماعی محله را قویتر میکرد.
آن سالها درس «صرفهجویی» را همه بلد بودند — نه از کتاب، بلکه از زندگی. خاموشکردن بخاری قبل از خواب، پوشیدن لباس گرمتر، و آغوش گرم خانواده دور کرسی — اینها راهحلهای دهه ۶۰ بودند. و جالب است که کسانی که آن سالها را زیستند، معمولاً از آن دوره با نوعی افتخار جمعی یاد میکنند، نه تلخی.
گرما در شهر، شمال و جنوب: تفاوتها
ایران یک کشور با آبوهوای متنوع است و گرما کردن زمستان در همه جا یکسان نبود. هر منطقه راه خودش را داشت.
در تهران و شهرهای بزرگ، ترکیب کرسی و بخاری نفتی رایجترین بود. خانههایی که زودتر به گاز شهری وصل شدند، بخاری گازی هم اضافه کردند. آپارتماننشینی که در دهه ۶۰ در حال رشد بود، کرسی را کمکم به حاشیه میراند — چون آپارتمانها اغلب گرمایش مرکزی داشتند یا فضایشان برای کرسی کوچک بود.
در شمال ایران (گیلان، مازندران)، چوب فراوان بود و بخاریهای هیزمی (چوبسوز) رواج بیشتری داشتند. صدای ترقترق هیزم، آن گرمای تابشی ملموس، و بوی چوب سوخته خاطرات خاص خودشان را دارند. کرسی هم بود، اما بخاری هیزمی اصیلتر بود و قهوهدمکردن روی آتش یک لذت جداگانه.
در جنوب ایران، زمستانها ملایمتر بود و نیاز به گرمایش کمتر. کرسی کمتر رایج بود؛ اغلب یک بخاری کوچک برای کل زمستان کافی بود. اما همان چند روز سرد زمستانی که گاهی میآمد، خانوادهها را کمی غافلگیر میکرد چون آمادگی کمتری داشتند.
در مناطق سردسیر (کردستان، آذربایجان، لرستان)، گرمایش چالش جدیتری بود. زمستانهای سختتر به وسایل گرمایشی قویتر نیاز داشت. بخاریهای بزرگتر، مصرف نفت بیشتر، و در روستاها اغلب بخاری هیزمی بزرگ که همه اتاق را گرم میکرد. در خانههای سنتی برخی مناطق، اتاقها طوری طراحی شده بودند که گرما بهتر حبس بشود — سقفهای کوتاهتر، پنجرههای کوچکتر.
آن پنج حس زمستان دهه ۶۰
زمستان دهه ۶۰ برای نسلی که آن را زندگی کرده صرفاً یک خاطره بصری نیست؛ یک خاطره چندحسی است که با بوها و صداها و لمسها گره خورده.
بوها: بوی نفت سوخته از بخاری که کمی تنظیم نبود. بوی زغال که از در وارد میشد. بوی جوراب پشمی که جلوی بخاری خشک میشد. بوی چای که از آشپزخانه میآمد. بوی لحاف کرسی که یک نوع نم خاص داشت — نمی آمیخته با گرما. کسی که این بوها را تجربه کرده، فراموش نمیکند.
صداها: وزوز یکنواخت بخاری علاءالدین. صدای تقتق میلهای بافتنی مادر. صدای باد پشت پنجره که باعث میشد شعله بخاری کمی نوسان کند. صدای قُلقُل چای روی گاز. صدای رادیو یا تلویزیون که از پسزمینه میآمد. و گاهی صدای ریزش باران یا تگرگ روی شیروانی که همه چیز را خاموش میکرد.
لمس: گرمای ناگهانی وقتی از سرمای بیرون میآمدید و جلوی بخاری میایستادید. سوزش جلوی صورتت که بیش از حد نزدیک بخاری شده بود. سردی هوا وقتی از کرسی بیرون میآمدی. ضخامت و سنگینی لحاف کرسی که روی پاهایت فشار میداد. انگشتانی که از سرما بیحس شده بودند و بعد از چند دقیقه کنار بخاری دوباره گزگز میکردند.
این حسها، نه عکسها، اصل خاطره هستند. عکسی از آن دوران شاید رنگپریده و مات باشد، اما بوی نفت یا صدای بخاری هنوز تازه است. وقتی امروز بوی نفت میشنویم یا صدایی شبیه بخاری میشنویم، آن خاطرات سریعتر از یک فلاش برمیگردند. این همان چیزی است که نوستالژی دهه ۶۰ را از بقیه جدا میکند — نه فقط چیزهایی که داشتیم، بلکه احساسی که آن چیزها با خودشان میآوردند.
سوالات رایج
بخاری علاءالدین و والور چه فرقی با هم داشتند؟
هر دو بخاری نفتی وارداتی بودند که با سوختن کروزن (نفت سفید) کار میکردند. تفاوت اصلی در ظاهر، طراحی فیتیل، و سیستم مخزن بود. علاءالدین معمولاً ظاهر مستطیلیتر و پانل مش آبی داشت. والور اغلب استوانهایتر بود با پانل نارنجیرنگ. هر دو در دهه ۶۰ در ایران رایج بودند اما علاءالدین بهاندازهای رواج پیدا کرد که به نام عمومی بخاری نفتی تبدیل شد.
آیا کرسی زغالی خطرناک بود؟
بله. کرسی با منقل زغالی در اتاق بسته خطر مسمومیت با گاز مونوکسیدکربن داشت. این گاز بیرنگ و بیبو است و در فضای بسته بهسرعت غلظتش بالا میرود. به همین دلیل، رعایت تهویه اتاق ضروری بود و کرسی برقی که در اواخر دهه ۶۰ رایجتر شد، از نظر ایمنی بسیار بهتر بود.
چرا به این بخاری «علاءالدین» میگفتند؟
«علاءالدین» نام برند این بخاریهای وارداتی بود. این برند بهقدری در ایران رواج پیدا کرد که اسمش جای نوع محصول را گرفت — مثل «والکمن» که اسم هر پخشکننده کاست شد. خیلیها هنوز هم هر بخاری نفتی قدیمی را «علاءالدین» صدا میکنند، صرفنظر از اینکه چه برندی باشد.
آیا بخاریهای قدیمی علاءالدین و والور هنوز پیدا میشوند؟
بله، در بازارهای آنتیک، انبارهای قدیمی، و فروشگاههای وسایل دستدوم این بخاریها هنوز دیده میشوند. برخی از آنها در وضعیت کلکسیونی هستند — بهخصوص اگر سالم مانده باشند و رنگ اصلی داشته باشند. اما استفادهکردن از آنها نیاز به بررسی دقیق فیتیل و اتصالات دارد.
کرسی سنتی دهه ۶۰ با کرسی امروزی چه تفاوتی دارد؟
کرسیهای امروزی عمدتاً برقی هستند با المنتهای مدرن، ساختار استانداردشده، و ایمنی بالاتر. اما کرسی دهه ۶۰ اغلب دستساز بود؛ میز چوبی با پایههای کوتاه، لحاف خانگی، و منقل زغالی یا المنت ساده. هر کرسی شخصیت خاص خانهاش را داشت. فرق اصلی این است که کرسی دهه ۶۰ جزئی از هویت خانواده بود — نه فقط یک وسیله گرمایشی.
وسایل نوستالژیک دهه ۶۰ را ببینید
فروشگاه دهه ۶۰ بزرگترین مجموعه وسایل اصل و فابریک از ایران دهههای ۵۰ تا ۷۰ را دارد. رادیوهای قدیمی، وسایل برقی خاطرهانگیز، و هدایای نوستالژیک — همه در یک جا.
یادت میاد؟ تو کامنت بنویس